1/26/10

نشسته ام و یاهو بازی و گوگل بازی می کنم. نوشته های آدم های حاضر و غایب را می خوانم. حرف های قدیم و جدید را یا دوره می کنم یا خودشان دوره می شوند. یک کسی اگر الان از احساسات من خروجی بگیرد چه ها که نمی بیند. از یک طرف عصبانیت تا مرز جنون و از طرف دیگر محبت تا ناکجا آباد. گاهی می خواهم به قول کسی خداوندگار بخشایش باشم و به زور کسی را ببخشم گاهی هم جور های دیگری نسبت به او قضاوت می کنم.
چیزهای جالبی در خودم پیدا می کنم. درست مثل منشوری که ناگهان کشف کرده باشم از وجه های دیگرش جورهای دیگری می توان دید. یا عینک نزدیکی که پشت و رو بگیرم جلوی چشم هایم و دنیا یکهو عوضی بشود. شاید هم درست.
زندگی تازگی ها یه جور ترسناکی بامزه شده. گاهی وحشت می کنم که بعدش چه آواری قرار است سرم بریزد؟