روزگار خنده داری دارم. این گذشته ی خنده دار بد جوری یقه ام را گرفته است. نوسان دارد چه جور. در بازه ی هزاره ای بالا و پایین می روم و همه اش گذشته است. هی ثانیه ها می روند و همه چیز را به گذشته تبدیل می کنند. من انگار سرنوشت محتومی دارم به زیست در گذشته. خنده ام می گیرد وقتی پسرک موهایش را مدل سی و چند سال پیش درست کرده. دست می دهم و می گویم هزار و نهصد و هفتاد. می خندد. دلم می لرزد. انگار همه چیز در گذشته باید بماند. انگار همیشه همه چیز باید بوی خاک بدهد.
.
.
.
کسی موقع بریدن بند ناف من حرفی زده است؟