2/11/10


برای اولین بار بعد از عهدی نشستم و تلویزیون نگاه کردم. سال های مشروطه. دری وری گویی مطلق. هاله ای از واقعیت ماجرا داشت و بقیه اش مزخرف بود. میرزا حسن آشتیانی اش کلی مفنگی بود. انگار نه انگار این همان کسی است که در برابر هزار جور حرف مربوط و مخالفت دولتی می ایستد (بیشتر یک جورهایی شبیه بعضی مخالفان بود!!!). بعد هم که مردم و تجار با قمه راه افتادند به طرف ارگ. انگار دارند می روند قاتل و متجاوز بکشند. بعد شعار می دادند دیدنی. کلی شعارها وزن و آهنگ داشت. یک چندتایی حتی قابل استفاده ی روز بود! از آن جالب تر این که همه ی شعار ها بدگویی به شاه و بی لیاقتی اش بود. یک کسی نبوده توی آن هیئت نویسنگان و مشاوران تاریخی و فلان و بهمان که بهشان بگوید بابا جان، این بد و بیراه ها که خطاب به شاه گذاشته ای توی دهن سیاهی لشکر (که اصلا در حد و اندازه ی لقب سیاهی لشکر نبود، کلش به زور چهل نفر می شد!) هیچ وقت گفته نشده. هر قدر هم بد گفته می شه کسی سرنگونی شاه را نمی خواسته. کسی رو به شاه توهین نمی کرده. شاه یک چیزی بوده به نام ظل الله، اگر تا حالا نشنیده ای. عزیز بوده. محترم بوده. مملکت بدون بودن شاه قابل تصور نبوده. نه فقط توی دوره ی قاجار که از کلی قبل تر هم همین بوده. حالا بماند که ما انقدر برای این ظل الله تغییر شکل دیده ایم که فکر می کنیم همه هم مثل ما این همه تنوع در ذهنشان بوده. نبوده باباجان. صبح می روید روی نت چارتا خط چیز می خوانید شب می آیید آنها را می کنید فیلم نامه ی قاجار که نمی شود. کی گفته سفیر انگلستان در دوره ی ماجرای تنباکو این شکلی بوده و ترس ورش می داشته از هر سر و صدایی و رنگش می پریده. سر هنری درموند ولف انگلیسی یکی از آن هفت خط هایی بوده که بعید می دانم به راحتی بشود برایش توی تاریخ سفرای خارجی در ایران لنگه ای پیدا کرد. کارهایی کرده که صد و خورده ای سال بعد آدم می خواند کف می کند از این قدرت دیپلماتیک و مغز سیاسی. آن وقت یه جوجه ای نشان می دهید که تا دو تا داد می شنود می گوید مردم می خواهند انقلاب کنند، مثل انقلاب فرانسه. بعد شب نشانش می دهد که شمع روشن کرده زیر تابلوی (فکر کنم) ملکه و دعا می کند سالم برگردد لندن. ولف؟ شوخی کرده اید دیگر ها؟
.
تاریخ مشروطه ی کسروی دستم بود و این مزخرفات را می دیدم. دو سه بار رفتم تا مرز کوبیدنش توی سر خودم.