نشست تخصصی تاریخ مجلس بود. من هم به سابقهی تحول زندگی شال و کلاه کرده بودم. یک چیزهایی هم شنیده بودم که قرار است توی ساختمان قدیمی مجلس که حالا شده موزه برگزار شود. که شد. آن بالا که نشسته بودم، ردیف دوم، سوم، همهاش توی فکر این بودم که جد بزرگوار یک وقتی روی یکی از این صندلیها نشسته. شاید همین جا حتی. عکسش هیچ جا به دیوارها نبود. آخر سر هم غر زدم که عکس عالم و آدم را زدهاید به دیوار جز این جد ما! آقای جعفریان کلی خندید.
روی هم رفته حس و حال جالبی بود. این جسارت که مراسم را برده بودند توی ساختمان قدیمی، این ابتکار که کیف و موبایل و دوربین همه را دم در گرفتند و خیال همه را از این ور و آن ور عکس انداختن خلاص کردند، این که گروه برگزارکننده و از همه بیشتر خود آقای جعفریان خوشبرخورد بودند و رسیدگی میکردند. از همه جالبتر برای من، حواس جمع و حافظهی عجیب و غریب کارمندهای کتابخانهی مجلس است. توی این دو باری که رفتهام، دو نفر من را از موج میکروفیلمخوانیهای سه سال پیش به یاد آوردهاند.
حواشیاش هم خوب بود. حواشی کلی یعنی مراسم پذیرایی جالب بود، دور اول به صرف بستنی و شربت، و دور دوم به صرف نان و پنیر و البته آش! حواشی شخصی هم جالبتر. نصف دوستان قدیمی را که دو سه سال بود ندیده بودم دیدم، وعدهی یک سور عروسی گرفتم، هیجانانگیز بود...
