سه روز است یکبند سند می خوانم. اما حالم خوش نیست. می فهمم این حالی که دارم یک ورش سرازیری افسردگی است. و من حتی حوصله ی این افسردگی لعنتی را ندارم. دوباره بو می شنوم. و صدا. دوباره درجه ی حساسیت مغزم رفته بالا. حسود شده ام. دو باره کسی نیست. در هفت روز گذشته فقط و فقط یک نفر بوده که حالم را می پرسیده. از توی پستو. من سند می خوانم. من ترتیب نامه ها را مرتب می کنم. شال و کلاه می کنم که بروم سر کار. توی این ظهر شهریور ماه رمضان وقت بیرون رفتن نیست. می دانم. اما باید بروم. دلم هوای آن خانه را کرده. دلم هوای همه ی جاهایی را کرده که یک وقتی با دل خوش تویشان درس خوانده ام. و اتاقم هیچ وقت خدا این یک خاصیت را نداشته. هیچ کاری را و درسی را اینجا به دل خوش انجام نداده ام. انگار اینجا همیشه تبعیدگاه بوده برای آن وقت هایی که کار تا حلق آدم را گرفته و فردا صبح امتحان نخوانده بوده و دیر بوده و باید انجام می شده. درست مثل همین حالا. باید بروم. باید بروم یک جایی خودکاری مدادی چیزی بخرم بلکه برای نوشتن سرم گرم بشود. هی سعی می کنم ولخرجی نکنم و نمی شود. نمی شود. یک کسی محض رضای خدا یک ولگردی راه بیاندازد. حالم بد است.