دستم نمی ره ایمتیکون بغل کردن براش بفرستم. هی یاد اون شب آخری می افتم در خونهی ما، با پالتو خاکستریه، زیر نور چراغ کوچه. که بغلش کرده بودم و نمی تونستم ولش کنم.
چارتا دختر بدبخت بودیم انگار.
از خدافظی بدم میاد. از کندن و رفتن بدم میاد. از دور شدن بدم میاد.