10/11/10

روز خوب آن روزی است که صبحش خوب شروع بشود. خوب یعنی این که آدم از در خانه به قصد کتابخانه ملی بزند بیرون و بعد فکر کند برود دانشگاه فلان پایان نامه خوانی و آخرش سوار اتوبوس های بی ار تی کذایی خیابان ولیعصر سر از میدان ونک در بیارود، منتظر زهرا. دستبند رنگی رنگی بخرد برای خودش و زهرا و کلی ذوق زده باشد. بعد بایستد سر خیابان بیژن، که زهرا از پشت چراغ قرمز جهان کودک نجات پیدا کند. یک کسی بیاید و آدرس بپرسد و آدم بلد باشد جوابش را بدهد. همین که آدم یک بار در یک روز بلد باشد کاری را درست انجام دهد یعنی آن روز روز خوبی بوده است، دیگر بماند که با زهرا بودن کلاً بدترین روز دنیا را هم خوب می کند. بماند که اگر زهرا بعد از ده هزار سال بیاید خانه و فیلم و کتاب ببرد و آهنگ بیاورد یعنی آن روز معجزه بوده و بماند که اگر گردش آخر شبی با هدف بستنی خوری شروع بشود و موفقیت آمیز با هات چاکلـت به پایان برسد یعنی دیگر نور علی نور.