12/28/10

نشسته ام خانه ی مامان. خودمان اینترنت نداریم که. آقای همسر من را آورده اینجا که کارهایم را بکنم و مشق هایم را بنویسم و مثل یک بچه ی خوب درس خوانده بروم مسافرت. نمی نویسم که. یعنی یک کمی از فکر هایش را کرده ام اما نه آنقدر که رئیس مربوطه انتظار دارد و من در ساعت یازده باید انجام داده می بودم (همین در لحظه یک مقادیری لاله خوانده ام و نثرم به شدت تحت تاثیر است). از زندگی اینترنتی عقب افتادگی دارم. کمبود دارم. دارم عقده ای می شوم اصلاً. نشسته ام پای لپ تاپم، مامان و بابا هم این ور و آن ورم مشغول کارهای خودشان هستند. میز زیر دستم هم به عادت دیرینه تکان تکان می خورد. من هم وبلاگ می نویسم. با یک هراس خوشایندی که الان آقای همسر می آید و دعوایم می کند که بچه آوردمت مشق هایت را بنویسی نه که اینترنت بازی کنی. من خوشم می آید از این حال. از این جور پشت گوش انداختن زندگی. از این گرمای خوش آیند شوفاژ و آفتاب و چایی تازه خورده. از این بحث شیرین تولد جغله ها. از خرید اینترنتی. از سرخوشی این که خانم همکار گفت نیامدی هم نیا. گرچه احتمالاً باید بروم.



پ.ن اخبار دلغشه آور در زندگی بسیارند. آنقدر که حتی گرمای چایی را هم از بین ببرند.