مونوپولی بازی کرده و خسته و هلاک نشسته ام که ابزار نوشتن را افتتاح کنم. به میمنت سیزدهم فروردین که البته نحسی اش را صبح در کرده ایم! تقریباً هیچ کدام از کارهایی را که برای عید گذاشته بودم نکرده ام. مهم هم نیست. زندگی می چرخد و آن جوری که تا اینجا نشان داده امسال همه چیز با سرعت مافوق صوت قرار است پیش برود. یعنی که هر کاری را باید با قید دو فوریت سر وقت انجام بدهم وگرنه کلاهم پس معرکه است. بارم را هم سنگین بسته ام. خروارها ترجمه و نیاز مبرم به این که یک جاهایی هم بدرخشم و کلی کارهای دیگر و بدتر از همه وعده ای که برای سده داده ام. چاره ای نیست. باید جنبید! نشدنی نیست. می دانم. کسی هست که تیری برای شروع راه شلیک کند؟