4/3/09

رسیدم به یکی از آن رخوت های بی معنی. سیزدهمان را چهاردهم بیرون رفتیم. رفتیم پارک قیطریه. بعد از هزار سال انگار. دور که شدم و پایین که رفتم تا زمین بازی بچه ها، باور نمی کردم محوطه ی اسکیت هنوز همان جور باشد. مثل عید ده سالگی. الان که فکر می کنم می بینم از موج خاطره ی زمین خوردن هایی که سر زانوهایم را سیاه کرده بود حتی نگاه نکردم ببینم آن چرخ هنوز هم آخر زمین هست یا نه. زیاد هم فرقی نمی کند. هوا خوب بود و پارک خلوت. پنجاه تومان بقیه ی چایی را هم ندادیم! کار نصفه هنوز تمام نشده. جایی هستم که حالا برای بودن یک کمی دیر است اما چاره ای نیست. استاد بداخلاق را نمی شود ندید گرفت. تو را هم اذیت می کنم که این یا آن و چه کار کنم. اما راستش را بخواهی زیاد فرقی نمی کند. چون الان بیشتر احساس می کنم بودنت و دیدنت در نتیجه ای که از حرفت می گیرم مهم است. اینجوری خیلی متوجه معنی «خب»ها نمی شوم. می تواند رنج وسیعی از جالب است، خوب است، بد نیست، قابل تحمل است تا خب که چی باشد. از روز شمردن گذشته ام و رسیده ام به ساعت شمردن. تا ظهر شانزدهم زیاد هم نمانده است البته. و نمی دانم که دو هفته ی بعدش چه طور می گذرند. یک تئوری هایی دارم راجع به این که اتفاقات دور و نزدیک ناشی از چه بوده. باید باشی و حرف بزنیم ببینم درست است یا نه. زن انگار از من دلگیر است. سلامش هم با قبل فرق دارد چه رسد به احوال پرسی اش. نمی دانم چه کار می توان بکنم. یعنی می دانم که چه کاری اما چه طورش را نمی دانم. مردگان زرخرید روی میز است. مانده برای تنوع بین مشق نوشتن ها. می دانم که لازم می شود. باید بروم کتابخانه ی مرکزی دانشگاه را کشف کنم. باید دنبال کارتم هم بروم اما حوصله ی سر و صدا کردن ندارم. بودن و نبودنش برایم فرق می کند اما می دانم داد و بیداد من هیچ فرقی در زمان به دستم رسیدنش ندارد. باید رمز سلف هم بگیرم. کلی کار مزخرف خرده ریز دیگر هم هست.