4/8/09

در سوء استفاده ی مطلق از امکانات نشسته ام. هفته ی زیادی جالبی بوده تا اینجا. از شنبه تا سه شنبه هر روز درس و کار و دانشگاه و کلی حرف و مذاکره و گپ آینده ساز. انقدر خسته کننده که امروز بین هفت تا نه را کاملا بیهوش خوابیدم. یک ایده های بسیار بسیار شیطانی ای دارند اینجاها می رخند و فعلاً صف کشیده اند که یکی یکی بیایند و بررسی شوند! خوبیم. یعنی آن جوری که دیشب دسته جمعی توی حیاط نشسته بودیم و من با وجود همه ی سردی دعا می کردم تا ابد کش بیاید، می توانم بگویم که خیلی خیلــــــــــــی خوبیم!. دیرو و پریروز سر کلاس به هنرنمایی های مسخره ای گذشت. یک چیزهایی در مایه های جذابیت های پیدا و چنهان دانشجویی.* نوشتن یادم رفته. می فهمم که پراکنده و پرت و پلا می نویسم. ولی خب عوارض ننوشتن دراز مدت است. خوب می شوم. می دانم.
.
.
.
.
.
مشتقی از عنوان فیلمی از بونوئل و داستانی از فریدون تنکابنی*