از دیروز تصویرت از ذهنم بیرون نمی رود. نشسته بودی. در طبیعی ترین صورت ممکن. و من با همان احساس حماقت همیشگی، منتظر بودم. دیدی ام. ایستادی و من دلم می خواست فرار کنم. برگردم و کفش هایم را پیدا کنم و دو بزنم توی کوچه. توی هوای آزاد. آنجا که می توانستم نابه جایی ام را بین آدم ها پنهان کنم. بس که فکر می کردم بیهوده و زیادی ام و بی دلیل جایی ایستاده ام که کاری از من بر نمی آید. خودم را میان آدم هایی بر زده ام که نزدیک ترند و آشنا تر و انگار جای یکی از آنهایی را که می توانند تسلای بهتری باشند گرفته ام. از دیروز تصویرت از ذهنم بیرون نمی رود. که چه طور با مهر پذیرفتی ام. چه طور در آغوشم کشیدی و چه طور همان چندتا جمله ی تکراری را در گوشت گفتم. تمام این مدت فکر می کنم که کاش زمان متوقف می ماند. و من شانه ای می شدم برای تسلایت.
4/26/09
I'm a sholder you can cry on...
از دیروز تصویرت از ذهنم بیرون نمی رود. نشسته بودی. در طبیعی ترین صورت ممکن. و من با همان احساس حماقت همیشگی، منتظر بودم. دیدی ام. ایستادی و من دلم می خواست فرار کنم. برگردم و کفش هایم را پیدا کنم و دو بزنم توی کوچه. توی هوای آزاد. آنجا که می توانستم نابه جایی ام را بین آدم ها پنهان کنم. بس که فکر می کردم بیهوده و زیادی ام و بی دلیل جایی ایستاده ام که کاری از من بر نمی آید. خودم را میان آدم هایی بر زده ام که نزدیک ترند و آشنا تر و انگار جای یکی از آنهایی را که می توانند تسلای بهتری باشند گرفته ام. از دیروز تصویرت از ذهنم بیرون نمی رود. که چه طور با مهر پذیرفتی ام. چه طور در آغوشم کشیدی و چه طور همان چندتا جمله ی تکراری را در گوشت گفتم. تمام این مدت فکر می کنم که کاش زمان متوقف می ماند. و من شانه ای می شدم برای تسلایت.