به هم ریخته ام. عربی می خوانم و هیچ نمی فهمم. کلی کار نکرده و موضوع تعیین نشده باقی مانده. می ترسم. نمی دانم چرا. دلم نمی خواهد درس بخوانم. باز هم نمی دانم چرا. دور کار کردنمان تند شده. باید بشود یعنی. آن قولی که برای سده داده بودم انگار قرار است وسط تابستان عملی بشود. یک حرفهایی زنده می شود که برای هیچ کسی خوب نیست. می ترسم. می ترسیم. تو هم یعنی. باید تند کار کنیم. باید جبران این یک سال را در بیاوریم. باید درس بخوانم اما نمی توانم. دیر است. خیلی خیلی دیر است. همه را این یک سال انداخته ام روی غلطک و حالا خودم دارم درجا می زنم. کتاب عربی باز است. می خوانم فی سنه سبع و مئتین. می نویسم در سال هفتصد و دو. نوشتن و خواندن و فهمیدن از یادم رفته. کم کم فقط مونوپولی بازی کردن یادم می ماند. خریدن. شده ام. مثل دیوانه ها. کتاب می خوانم. با کلی زحمت خودم را می کشم تا توی اتاق و کتاب را می چپانم وسط دست هایم که بخوانم. سخت است. دو صفحه ی اول سخت است. بعد راه می افتم. می خوانم. سرمست خواندن می شوم. گیج نثرها. مسحور دانش ها و در حسرت این که کو تا من هم بنویسم. بعد کسی صدا می زند یا چیزی پیش می آید. همه اش انگار فرار می کند توی آسمان. دو باره روز از نو و روزی از نو. دارم تمرین می کنم صداها را نشوم. دارم تمرین می کنم بی اعتنا باشم به همه ی اصواتی که نام من را ندارند. موسیقی می خواهم. چیزی برای آرامش. برای درس خواندن. برای لذتی که از خواندن پیش می آید. یادم بماند اگر امروز فرصتی ماند طرحم را بنویسم. باید روی کتاب کار کنم. باید تحقیقم را راه بیاندازم. میلیونها باید انگار این وسط نشسته اند تا من یکی یکی بروم سراغشان. کند شده ام. دیگر به درد هیچ کاری نمی خورم. دخترک هر بار می پرسد فیس بوک نداری؟ و می گویم نه. هر بار سعی می کند متقاعدم کند که داشتنش بد نیست و من این بار فوران می کنم که حوصله ندارم. می خندد که آن وقت ها که تو حوصله داشتی ما اهل اینترنت نبودیم. نبودید. روزها گاهی خیلی سخت تر از ان که فکر می کنید بر من گذشته. با تردید. با مورد تردید واقع شدن. سخت تر از آن که فکر کنید امروز چشم بسته ام و لبخند می زنم و دنبال جزئیات می گردم. توی خیلی از زندگی من نبودید. لطفاً ادعایش را نکنید. من نمی خواهم پشت سرم را نگاه کنم. حتی اگر شغلم نگاه به پشت سر زندگی آدم ها باشد. نمی خواهم گذشته ام را ببینم. نمی خواهم به یاد بیاورم کسانی بودند و همراهی نکردند. بگذارید همچنان رو به آسمان به آینده داشته باشم. برایم آرامش بخش است. گذشته هیچ چیز آرام کننده و شادی آوری در خودش ندارد. من زنده ام. می خواهم زندگی کنم. می خواهم درس بخوانم. می خواهم کار کنم. می خواهم کتاب بنویسم. کتاب ترجمه کنم. می خواهم به آینده نگاه کنم.
4/26/09
به هم ریخته ام. عربی می خوانم و هیچ نمی فهمم. کلی کار نکرده و موضوع تعیین نشده باقی مانده. می ترسم. نمی دانم چرا. دلم نمی خواهد درس بخوانم. باز هم نمی دانم چرا. دور کار کردنمان تند شده. باید بشود یعنی. آن قولی که برای سده داده بودم انگار قرار است وسط تابستان عملی بشود. یک حرفهایی زنده می شود که برای هیچ کسی خوب نیست. می ترسم. می ترسیم. تو هم یعنی. باید تند کار کنیم. باید جبران این یک سال را در بیاوریم. باید درس بخوانم اما نمی توانم. دیر است. خیلی خیلی دیر است. همه را این یک سال انداخته ام روی غلطک و حالا خودم دارم درجا می زنم. کتاب عربی باز است. می خوانم فی سنه سبع و مئتین. می نویسم در سال هفتصد و دو. نوشتن و خواندن و فهمیدن از یادم رفته. کم کم فقط مونوپولی بازی کردن یادم می ماند. خریدن. شده ام. مثل دیوانه ها. کتاب می خوانم. با کلی زحمت خودم را می کشم تا توی اتاق و کتاب را می چپانم وسط دست هایم که بخوانم. سخت است. دو صفحه ی اول سخت است. بعد راه می افتم. می خوانم. سرمست خواندن می شوم. گیج نثرها. مسحور دانش ها و در حسرت این که کو تا من هم بنویسم. بعد کسی صدا می زند یا چیزی پیش می آید. همه اش انگار فرار می کند توی آسمان. دو باره روز از نو و روزی از نو. دارم تمرین می کنم صداها را نشوم. دارم تمرین می کنم بی اعتنا باشم به همه ی اصواتی که نام من را ندارند. موسیقی می خواهم. چیزی برای آرامش. برای درس خواندن. برای لذتی که از خواندن پیش می آید. یادم بماند اگر امروز فرصتی ماند طرحم را بنویسم. باید روی کتاب کار کنم. باید تحقیقم را راه بیاندازم. میلیونها باید انگار این وسط نشسته اند تا من یکی یکی بروم سراغشان. کند شده ام. دیگر به درد هیچ کاری نمی خورم. دخترک هر بار می پرسد فیس بوک نداری؟ و می گویم نه. هر بار سعی می کند متقاعدم کند که داشتنش بد نیست و من این بار فوران می کنم که حوصله ندارم. می خندد که آن وقت ها که تو حوصله داشتی ما اهل اینترنت نبودیم. نبودید. روزها گاهی خیلی سخت تر از ان که فکر می کنید بر من گذشته. با تردید. با مورد تردید واقع شدن. سخت تر از آن که فکر کنید امروز چشم بسته ام و لبخند می زنم و دنبال جزئیات می گردم. توی خیلی از زندگی من نبودید. لطفاً ادعایش را نکنید. من نمی خواهم پشت سرم را نگاه کنم. حتی اگر شغلم نگاه به پشت سر زندگی آدم ها باشد. نمی خواهم گذشته ام را ببینم. نمی خواهم به یاد بیاورم کسانی بودند و همراهی نکردند. بگذارید همچنان رو به آسمان به آینده داشته باشم. برایم آرامش بخش است. گذشته هیچ چیز آرام کننده و شادی آوری در خودش ندارد. من زنده ام. می خواهم زندگی کنم. می خواهم درس بخوانم. می خواهم کار کنم. می خواهم کتاب بنویسم. کتاب ترجمه کنم. می خواهم به آینده نگاه کنم.