6/19/09

خسته شده ام. روزها بد می گذرند. از بس که بکن نکن می شنوم. بگو نگو. این حرف را بزن آن را نزن. روزها با ترس می گذرند. اگر این چهارتا شوخی مسخره هم نباشد می میرم. آن وقت همه از حرف زدن های من و راه رفتن های من و فکر کردن های من می ترسند. درس خواندن کار محالی شده. از یک طرف بخوانم که چه بشود. رضا راه می رود و می گوید بخوان شاگرد اول باشی. من هم گاهی هرهر می خندم. گاهی حرص می خورم. لعنت می فرستم بر تمام پیشرفت های دنیا. بر این که نمی گذارند زندگی را راکد و ساکن نگه دارم. فقط بنشینم گوشه ای و کتابم را بخوانم و چایی ام را هورت بکشم. صدای پارادایز می آید بلکه کمی آرامم کند. کاغذهایم را پخش کرده ام اینجا و دلم پیش دیوار آبی آن خانه است. پیش بچه ها که پیش مادربزرگند و من مثلا درس دارم. پیش این که همه ی عمرم برنامه ی زندگی را یا خودم یا دنیا یک جوری چیده که با مال بقیه ی آدمها فرق داشته باشد. وقتی همه امتحان دارند من سوت می زنم. وقتی من تا خرخره توی کار و گرفتاری ام بقیه در تعطیلات تابستانی خوش می گذرانند. تمام تنم درد می کند. خوب هم نیم شود. خسته ام. یک جور کوفتگی مسخره ی بی معنی بی دلیل. با هیچ خواب و آرامبخش و خنده و شادی ای هم خوب نمی شود. گاهی لرز می کنم. گاهی از گرما پابرهنه روی سرامیک های خنک خانه راه می روم. غیرعادی شده ام. مسخره، بیشتر. دلم جمعه بازار می خواهد. دلم تهران گشتن می خواهد و توی حیاط خانه ی قوام نشستن. دلم می خواهد مهار زندگی ام دست خودم باشد. مسخره این است که داده اندش دست خودم، اما به راهی می روم که انگار کسی آن را می کشد. نمی دانم. به شدت سردرگم شده ام. انگار باید دیگر جدی جدی بروم پیش خانم میم. گوشم درد می کند. تحمل هدفون ندارم و بی این صدای ارامش بخش زندگی نمی گذرد. دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و باز کنم و سی تیر باشد و همه ی کارهای تمام شده باشند. خوب هم تمام شده باشند. دلم جنگل می خواهد. صدای آب. باید بنویسم. تمام آن دو هفته ای که نوشتم و هر چه که نوشتم اتفاق افتاد خوب بود و خوب بودم. انگار وقتی نمی نویسم زندگی به میل خودش می چرخد. مدارش را عوض می کند و به جای بیضی، دایره می رود. سال مسخره و عجیبی است. گاهی حتی احمقانه. نمی دانم. خیلی وقت است که خیلی چیزها را نمی دانم.