10/17/09
17 اکتبر 2009
تمرگیده ام و می نوسم. سردم نیست اما یخم است. فرناز اینجاست و باعث می شود کمتر احساس یخ بودگی ام گل کند. گرچه که نمی دانم کجای این سالن درندشت نشسته اما خب حس بودنش خوب است. تو نیستی. من لعنتی از همان غلطی که پریروز کردم یخ کرده ام و هیچ جوری بهتر نمی شوم. همه اش فکر می کنم که چه گندی زده ام و خدا کند آتش و اینها به پا نکرده باشم. راهی برای فهمیدنش نیست. کتاب هایم بازند. می نوسم. فیش بر می دارم. گرم شده ام. ساندویچ مزخرف خورده ام با حس نفرت از خانم فروشنده. دلم می خواهد دو ماه آینده به خوشی مطلق بگذرد. انگار زیاد هم شدنی نیست. هم میزی محترم می گوید لرزیدن چند دقیقه پیش واقعا زلزله بوده. من فکر می کنم زلزله ی قبلی را توی حیاط بودم و قبل تری را وبلاگ می نوشتم. من فکر می کنم که دارم بزرگ میشوم و دیگر عدد سنم رسیده به آنجا ها که بشود از چهار تا اتفاق با فاصله در «طول عمرم» حرف بزنم. فکر می کنم یعنی تو اینها را می خوانی؟ یعنی ممکن است یک روزی بعد از آن که آشتی کردی بیایی و بگویی هی چیز نوشته ی من نخوانده چی داری و اَ آن روز زلزله تو گوشه ی کتابخانه تاریخ می خواندی و وبلاگ می نوشتی؟! نگران شدم. اگر زلزله مال این کوه ها باشد که هیچ، یعنی آنجا که الان هست نلرزیده و اگر نباشد باید سراغش را گرفت. بی شارژ و بی تلفن و بی خط و با کلی خرت و پرت غیر قابل جا گذاشتن.