1/8/10


یه جورایی نمونه ی تقریبا کامل یه آدم احمق در معرض شکست خوردگی هستم که می خواد دنیا رو اصلاح کنه. فردا ساعت ده امتحان دارم و از سی و پنج صفحه، فقط یه صفحه خونده ام! ساعت دقیقا هفته. من رسما سه ساعت (با احتساب شام) وقت دارم. مامان نیست. رفته بیرون و من و بابا کلی فیلم دیدیم. یعنی بابا فیلم کامل دیده و من هی وسطش حاجی انا شریک اعلام کردم و چسبیدم به مبل. منتظر سه تا ایمیلم. یکی قطعا تا دو شنبه نمی رسه ولی دوتای دیگه نمی دونم چرا جواب ندادن.
حالم از نق نق به هم خورد. خب برنامه تا ظهر فردا اینه:
یک: یه موسیقی خوب و یه هدفون پیدا کنم.
دو: هدفون رو بچپونم توی گوشم و پلی مدیا پلیر رو بزنم.
سه: جدی و بی هیچ وقفه ای بشینم سر خوندن این سی و چهار صفحه.
چهار: جایزه ی تموم شدن به موقع یه فیلم، یا یه خیال بافی اساسیه.
پنج: صبح زود بیدار بشم.
شش: انقدر زود از خونه بزنم بیرون که بتونم یه بخشی از راه رو پیاده برم.

بعد از امتحان زندگی دو جور خواهد گذشت. یا بچه های شرکت اولتیماتوم می دن بیا، یا نمی دن. اگه دادن که هیچ، اگه نه هم باز دو حال داره، زنگ می زنم، یا لازمم دارن که بازم مجبورم برم، یا نه.

اگه که بر فرض تقریبا محال کسی باهام کار نداشت، از حیث سبک کردن برنامه ی دو روز بعد یه حبس کتابخونه ای دو ساعته باید بکشم.


این همه باید نباید رو برای این می نویسم جای تلنگر استاد راهنمای محترم بدجوری درد می کنه. یه جایی باید این سنگه محکم بشه وگرنه من همین جوری هی سر می خورم و می رم پایین.

هشت و بیست و سه شب
پروژه ی شام انجام شد. سی و دو صفحه و نیم مونده. می شه یعنی؟!