اینم از اولین امتحان. تقریبا هیچ کدوم از کارهایی که دیروز نوشتم رو به این ترتیب نکردم! درس کذایی دیشب تموم نشد و موند واسه صبح. بازم نصفه رفتم سر امتحان. بد نبود البته! پیاده روی هم موکول شد به عصر. یه ساعتی قدم زدم. هوا هم خوب و خنک بود. بیش از زمانی که قبلا همین راه رو می رفتم طول نکشید، ولی خیلی خسته شدم. البته تبعاتش مثبت بود. فعلا نه زانوم درد می کنه و نه بقیه ی مفصل هایی که این مدت اذیت می کردند. ادامه بدم اوضاع وزنم هم بهتر میشه!
*
جزوه ی دستنویس یکی از بچه ها بازه و دارم از روش جزوه ی تایپی خودم رو کامل می کنم. تاریخ زده چهار آبان. به نظرم یه قرن پیش میاد. اون روزیه که ده دفعه از وسط کلاس رفتم بیرون و یه هفته بعد متن بازار رو سر کلاس ارائه کردم. یاد جزوه های تاریخ اسلام افتادم که آخرش هم تایپیشون رو تحویل ندادم!!!! (حتی جرأت ندارم بپرسم هنوز هم لازمشون داره یا نه!)
*
یه استاد خیلی نازنین به جمع وبلاگ نویس ها اضافه شده، و البته عجب نثری هم داره!!! حیف نبود تا حالا نمی نوشتین؟! به هر حال مبارک باشه استاد. وبلاگ نویسی هم عالمی داره!
پ. ن. لینک به لینک یه نفر دیگه رو هم از این صفحه پیدا کردم که نمی دونم اجازه دارم لینک بدم یا نه. حالا تا بعد!
*
از ستاره ها فکر کنم معلوم باشه چه مرگمه. صفحه بازه و من هی هراز چند گاهی می نویسم. انگار از یه کمای دو ساله در اومدم و جالبه که چقدر دلم برای بعضی کارها و حرفا و آدما تنگ شده. مخصوصا این یکی که دیشب با بیل یاهو مسنجـر از زیر خاک کشیدمش بیرون. این دفعه بری قایم بشی من می دونم و تو! برو یه کوربی نارنجی بخر، به یاد هفتاد هفتاد صورتی. جواب اس ام اس هم بدی بد نیست. هه همین حالا زنگ زدی و جالبه که باورت نمی شه من شوکه شدم. امروز از جلوی هر ساختمون بیش از 10 واحدی ای که رد شدم یاد اون پیاده روی کذایی و زنگ زدن و در رفتن افتادم.