نشسته ام و خاطرات قدیمی را به قول کسی شخم می زنم. صفحه های قدیمی. دفترهای عهد بوق. نمی توانم از گذشته بکنم. گذشته حرفه ی من است. و چه مکافاتی که درست در همین نقطه ی زندگی باید بعضی بندها و فکر ها را ببرم و رها کنم.
نشسته ام و دارم خود گمشده ام را پیدا می کنم. با نوشتن. با گوش کردن به موسیقی هایی که انگار قرن هاست از توی جعبه بیرون نیامده اند.خود خودم را. انگار که جایی وقتی لای کاغذ پوستی پیچیده باشم و توی کارتی گذاشته باشم و یادم رفته باشد که برای کارتن برچسب بزنم. حالا من مانده ام و خرواری کارتن بسته بندی شده ی بی اسم که از توی هر کدامشان چیزی بیرون می آید. و من خودم را می خواهم.
از توی این کارتن ها همه چیز بیرون می آید. از یاد گلدان پامچالی که روز ولنتاین گرفتم دستم و پیاده خیابان ولیعصر را گز کردم تا هر چیز دیگری. خوب و بد. تازه و کهنه. اما خودم را پیدا نمی کنم.
من خودم را حتی روی مبل سرمه ای آن اتاق پیدا نکردم. پای نوشتن نیمه شبی با نور چراغ قرضی پیدا نکردم. در نشستن کتاب به دستانه کنار شوفاژ داغ پیدا نکردم. خودم را گم کرده ام و پیدایش نمی کنم.
نشسته ام و دارم خود گمشده ام را پیدا می کنم. با نوشتن. با گوش کردن به موسیقی هایی که انگار قرن هاست از توی جعبه بیرون نیامده اند.خود خودم را. انگار که جایی وقتی لای کاغذ پوستی پیچیده باشم و توی کارتی گذاشته باشم و یادم رفته باشد که برای کارتن برچسب بزنم. حالا من مانده ام و خرواری کارتن بسته بندی شده ی بی اسم که از توی هر کدامشان چیزی بیرون می آید. و من خودم را می خواهم.
از توی این کارتن ها همه چیز بیرون می آید. از یاد گلدان پامچالی که روز ولنتاین گرفتم دستم و پیاده خیابان ولیعصر را گز کردم تا هر چیز دیگری. خوب و بد. تازه و کهنه. اما خودم را پیدا نمی کنم.
من خودم را حتی روی مبل سرمه ای آن اتاق پیدا نکردم. پای نوشتن نیمه شبی با نور چراغ قرضی پیدا نکردم. در نشستن کتاب به دستانه کنار شوفاژ داغ پیدا نکردم. خودم را گم کرده ام و پیدایش نمی کنم.