من نشسته ام. اما نمی دانم کجا. گنگم. حرف می زدم. فیلم می دیدم. برای آن فسقلی دنبال دکتر می گشتم. حرف می زنم هنوز هم. اما گنگم. انگار روحم نیم متر بالاتر از جسمم باشد و از بالا همه چیز را نگاه کند. حرف می زنم. حرف می زنی. حرف می زند. اما من هنوز هم گنگم. در بیست و چهار ساعت گذشته بیشتر از هیجده ساعت خوابیده ام. هی لرز می کنم. روبه مریضی هستم و سعی می کنم خودم را بیرون بکشم. سعی می کنم سرما نخورم. سعی می کنم سالم باشم. سعی می کنم هی نفس عمیق بکشم. آهنگ گوش می کنم. انصافا که دو نفری خوب برایم آهنگ جور کرده اند.اما گاهی هم آن وسط ها گریزی می زنم به بازیافتی هارد قدیمی. همان که سر تا تهش نیم دقیقه هم نمی شود. روی ریپیت که می گذارم انگار خودم را دوره می کنم. در یک ساعت چند بار می شود گوشش داد؟ صد و بیست بار؟ در یک روز چقدر؟ خرد شده ام. یک کسی انگار با چکش کوبیده روی تکه پاره های من که توی کیسه جمع کرده بودم به موقع بچسبانم سر هم. حالا ریزتر شده. شاید هم پودر. می ترسم که در کیسه را باز کنم. ترسناک است. لرز می کنم.