فارسی دارم. بدون فونت البته. سـِوِن چیز خوبی است. هنوز آفیس و به تبعش وان نوت ندارم. مشق هایم را هم ننوشته ام. اما ورد پد دارم و این خودش کلی کار می کند. فردا روز اول مدرسه است. پس فردا را امتحان دارم و نمی دانم چرا باز درس نخوانده ام. از بیرون یک صداهایی می آید بین رعد و برق و لودر. نمی دانم تقصیر بنایی همسایه است یا اسمان رحم آورده.
فردا. فردا روز ترسناکی است. نمی دانم چرا هراس ورم داشته و دلم می خواهد زودتر صبح بشود و بروم سر کلاس و ببینم که نه خبری هم نیست و همان اتفاق می افتد که ترم پیش و قبلتر هم در جریان بوده. ترس مشق ننوشته و درس نخوانده است. این دو سه هفته را حسابی تعطیلی داده بودم به خودم. یک چیزی بیشتر از حسابی هم. تمام کار های مفید و سود آور و آینده دار را رسانده بودم به حداقل ممکن. تعطیلات غیر رسمی خوبی بود. آن جوری نبود که بشود بگویم «خب تعطیلی بود. استراحت کردم.» ولی در رفع بعضی استرس ها و حال ها مفید بود.
اینجا یک آهنگی می خواند از آن دانلودی های عهد قدیم. از آنها که ته و توهای هاردم مانده بود. مداد شمعی ریخته ام روی میز و رنگی رنگی می نویسم و می خوانم. صدای یک آهنگی از بیرون می آید. اما انقدر دور است که نمی توانم تفکیک کنم ارگ دختر همسایه است یا بابا چیزی گوش می کند. این چند صفحه که تمام شود می شود رفت سراغ زندگی. یکی چیزی شبیه ناهار، یا شاید عصرانه و شام، سیزده بدر در جریان است. همه ی این جغله ها و بقیه ی ساکنان قدیم خانه می آیند و یک جورهایی تمام شدن تعطیلات را جشن می گیریم. آنها که می روند مدرسه و این هفته با هفته ی بعد برایشان خیلی فرق نمی کند. اما برای من فرق می کند. مخصوصا که دارم یک توطئه هایی هم برای خودم می کنم که ... !
*
*
*
باران می بارد. بوی نم می آید و صدای رعد و برق. خوب می شوم!!