2/20/10

قدیمیه، مال دو سه روز پیشه. اون وقت که بین ویندوز داشتن و نداشتن دست و پا می زدم!
*
داشتم هارد مرتب می کردم که تو این فرصت دو روزه ی میخکوبی به پای میز فرمت کنم و سون بریزم. رسیدم به فولدر عکس هایی که برای بچه ها مرتب کرده بودم. رسیدم به یه فیلم. شیش تا بودیم. تو هشتی خونه ی ده. اون وقت که هنوز تاقچه هاش کمد نشده بود و رختخوابا و ماشین رختشویی و جارو و این جور چیزا این ور و اون ور بود. اون روز که یه دیگ آش رشته بار گذاشته بودیم. پیدا بود که هنوز رشته ی آش رو نریخته بودیم، چون جعبه ی رشته بود و دائم هم ناخنک می زدیم. یکی نشسته بود رو لبه ی درگاهی که بعدا شد مسیر عبور و مرور و داشت پیاز خورد می کرد، احتمالا برای پیاز داغ آش. حرف می زد و یکی دیگه فیلم می گرفت. فیلمی که بعدا پاک هم شد! ما می خندیدیم. هر شیش تامون. سرد بود. انقدر که توی فیلم پیداست از سرما کز کردیم.
غصه ام گرفت. دو تا این سر و اون سر دنیان. یکی داره می ره. سه تا ازدواج کردن. دوتا از مرز ازدواج دارن بر می گردن. آخرین باری که جمع بودیم، عروسی یکی بود. چهار سال پیش. شهر داره خالی می شه. بدجور.