3/20/10

هوم عیده، بالاخره دستفروش ها هم توی تجریش پیداشون شد و من از نگرانی در اومدم! یه کمی داره شبیه به عید می شه. از در و دیوار هم داره تبریک عید می رسه و یکی دو تا تا حالا خیلی مزه کرده. یه «من در سال گذشته چطور زندگی کردم» نوشتم که خیلی خصوصی از آب در اومد و قابل اکران عمومی نیست. امسال انگار سال پیدا کردن ها و از دست دادن ها بود. هر چی بود سال خوبی نبود.
*
*
*
عوضش چـارشنبه سوریش معرکه بود. با این دو تا جغله رفتیم یکی از اون بخش های سنتی و خنده دار و دخترونه ی چـارشنبه سوری: قاشق زنی! بماند که من هی حواسم به پیرمرد همسایه بود که هر سال کاسه ی من رو پر می کرد و امسال پیشمون نبود. خونه ی اولی جوابمون رو ندادن، دومی گفت خدا بده! سومی هیجان زده شد و مامانش رو آورد دم در که سه تا گدای عجیب غریب نشون بده (!) و چهارمی هم که خودی بود و کلی بهمون خندید. ماجراجویی جالبی بود!!!