این دزدی است. از آن دزدی هایی که می چسبد!! همین یک پاراگرافش هم با من جور است. پاراگراف های قبلی ای قابل تصور و درکند و بعدی غیر ممکن. نتیجه گیری اخلاقی موقوف!
بعدش وسط بدو بدوهای اون روز و دردهای جسمی و روحی و کم خوابیها و دلتنگیها و احساس خفگیها و درد سینهسوز تنهائی و غم یه روز خاکستری، موقعی که بالاخره بعد از کلی دویدن موفق شدی که از گزارش لعنتی یه پرینت بگیری و نقشهها رو بزنی تنگش و توی تاکسی بشینی و آدرس شرکت رو بدی و یله بشی روی صندلی تاکسی... درست همین موقع! یدفعه دلت تنگ میشه برای روزائی که همه این در و اون در زدنهات رو با یکی شریک بودی. یهو یادت میاد که همه دلخوشی و انگیزه زندگیت پر کشیده و رفته. یهو به نظرت میرسه که همه این تلاشها چقدر مسخرهس. چه بی معنیه وقتی که دلت خوش نیست، زحمت بکشی و موفقیت نصفهنیمهت رو با چنگ و دندون بچسبی.