3/27/10

زنگ زده ام برای تبریک سال نو و این حرف ها. سه نفریم و از آخرین باری که با هم بوده ایم هشت، نه ماهی می گذرد. از آنجا به بعد گم شدیم. حالا دوباره کله هایمان را از زیر برف در آورده ایم و به هم تلفن می کنیم. خنده دار این است که دو تا دو تا از زندگی هم خبر داریم و نصفه نیمه از سومی (در هر جفتی!).
زنگ زده ام و حرف می زنیم. مدت ها. به همان عادت مألوف سه چهار سال پیش. چیزهای تازه می گوید که شنیدنشان دور از انتظار نیست، اما دانستنشان از زبان راوی خب اهمیت دیگری دارد. می دانم اوضاع پیچیده تر از این حرف ها بوده ولی زبانم بسته است. خفه شده ام که بگوید. هر وقت که دلش خواست. مثل حالا که بعد از دو سه سال دارد تعریف می کند. حرف می زند و من گوش می کنم. دارم تمرین می کنم. برای این که هرچه سر زبانم می رسد را مزه مزه نکرده تحویل بقیه ندهم و بعد هی کاسه ی چکنم دستم نگیرم. گوش می کنم. گوش می کنم. گوشم می کنم...