کلمو کرده ام توی تاریخ مغول کمبریج و دنبال جبه و سبتای این ور و اون ور می رم. بهترم. شجریان جونیور از صب می خونه. فکر کنم سه چهار باری تا حالا دور زده. این وسط یک ساعتی بازی کردم و ساکت بوده. دوباره صداش رو باز کرده ام. مثل اِلا توی اون فیلمه که بهش می گفتن ساکت و یهو صداش می برید.
...این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام...
پسرک همچنان «ظاهراً» بهتره. خبرا نفس بُرن ولی خوبن. همین که رو به راهه و صدای اونا که خبر می دن خوبه خودش کلیه. وروجکیه و نمی دونه چه جوری همه ی زنجیرهای ارتباطی رو یهو کشیده و همه به هم وصل شدن. گاهی فکر می کنم بهتر که نمی دونه! :-)
شکلات می خورم با چایی رنگ پریده. پونزده روزه یه کله دارم چایی می خورم و دیگه حتی از بوی چایی خشک هم حالم به هم می خوره. هنوز از شیرینی های عید مونده و این یعنی تا اطلاع ثانوی باید شیرینی خورد، بدون حق انتخاب. تنها شیرینی حق انتخاب دار فروردین، مال بیست و شیشم بود، که امسال نمی رم و شیرینی هم نمی برم و خلاص! این نصفه نیمه ها رو باید تموم کنم. بدجوری دارن انرژی می برن. یادم باشه زنگ بزنم و اجازه ی اسکن کردن کتابه رو هم از صاحب کتاب بگیرم.
امیدوارم فکر داشتن یه نسخه ی دیجیتال از کتابه به سلامت شیرازه اش بچربه و بهم اجازه بده.