آشپزی کردن من خودش یک ماجرایی است.
دست پختم، آنقدرها هم بد نیست. یعنی یک جوری است که ادمی که مجبور باشد یک مدتی با من سر کند، از گرسنگی و غذای تکراری خوردن نمی میرد. زیاد هم دچار ترکیبات تخم مرغی مثل نیمرو و خاگینه و املت نمی شود، چون اصلا بلد نیستم از این جور چیزها درست کنم!
اما آن بخش هایی که مربوط می شود به خودم، خب گاهی خنده دارند. مثلا این که من با ساعت غذا می پزم. اگر قرار باشد برنج چهل و پنج دیقیقه بماند تا دم بکشد، می روم و سر همان وقت بر می گردم. فقط هم یک دلیل دارد. تجربه نشانم داده که اگر پای قابلمه بمانم آنقدر غذا را انگولک می کنم و هم می زنم که آخر سر چیز شل و ول و وارفته و بی ریختی از آب در می آید. برای همین هم هیچ وقت نمی توانم با دستورهایی که می گویند «کمی بماند تا جا بیافتد» آشپزی کنم.
این همه آشپزی کنم آشپزی کنم هم همه اش یکی دو بار در هر فصل اتفاق می افتد ها! علی رغم همه ی تلاش های مامان برای آشپز کردن من و همه ی اعتماد به نفسی که بهم می دهد و تشویقی که می کند باز هم حال و حوصله اش را ندارم. واقعا هم نمی دانم چرا.
*
*
*
این سخنرانی نتیجه ی یک سیب زمینی سرخ کردن ناقابل است. تکنیک زدم و قر و فر به خرج دادم و جوابش هم کلی تشویق شدم. نتیجه ندارد. عمرا دنبال این کار را بگیرم!