4/27/10

هفتم اردیبهشت است و اینترنت سرعت ندارد. می نویسم بایگانی برای بعدا!

*

سرما خورده ام و بدجوری فین فین می کنم. سر و صدای همه را در آورده ام. کار دارم تلنبار و انترنت می خواهم که نیست. امیدی هم به درست شدنش تا یک شنبه ندارم. مدیا پلیر باز است و همین جوری خودش برای خودش چرت و پرت می خواند. باید بروم سراغ کتاب ال...! فارسی اش را پیدا نکرده ام و مانده ام با عربی! آن یکی کتاب روش تحقیق را هم آخر سر نخواندم.

*

شنبه نزدیک ظهر بود. نشسته بودیم سر کلاس و من رسما می لرزیدم. همان شد که سرما هم خوردم. استادم* حرف می زدد. اول کار گفت که یکی قربانی خواهد شد و آنچه که امروز اتفاق می افتد رسماً «قربانی» شدن است. حرف می زد و آن وسط ها یک هو گفت بنویسید. از نوشتن های ریز ریز شروع کنید تا بتوانید درست و خوب بنویسید. من پرت شدم به کلاس های تاریخ اروپای آن سال ها، که استادم می گفت نظر بدهید، و این حرف در برهوت «شما را چه به نظر دادن» چه نعمتی بود. و شوخی و جدی هنوز هم معتقدم آن حرف من را از هراس هر چه می گویم اشتباه مطلق است در آورد. مدت ها، تا آن روزهایی که جدی تر برای اظهارنظرهایم تشویق شدم، بر پایه ی همان حرف می زدم. نه که امروز نوشتنم بر این پایه باشد، که آن نوشتنی که استادم می گوید را مدت هاست شروع کرده ام. اما به جد معتقدم این شنبه، از آن شنبه ها می شود در زندگی من که قبل و بعدش با هم فرق دارد.

* استادم، یعنی کسی که چیزی به این خاصّی به من یاد داده باشد. کسی که دست به آن کار که بزنم، یادش کنم. وگرنه که خیلی ها «معلم» من بوده اند.

*