دارم درس می خوانم. این دارم یک جایی توی کله ی من وول می خورد اما نماد ظاهری ندارد که! کلاً بعد از دو روز دویدن شارژم تمام می شود و باید دو سه روزی خودم را بزنم به برق. بماند که برای امروز و فردا تا ظهر و کلی این ور و آن ورش هنوز برنامه دارم. بماند که مقاله ی ساعت ده شنبه را هنوز نخوانده ام. بماند که صد صفحه ی هشت صبح یکشنبه را هنوز نخوانده ام. بماند که آن نیم ساعت بین دو تا کلاس صبح شنبه را که می شد مقاله را تویش خواند، شوهر داده ام به یک کاری و آن را هم ندارم. بماند که نمایشگاه است و من حتی کارت را هم نگرفته ام، چه برسد به این که لیست ها را ورق بزنم. بدتر این که آن «نمونه ی اول، تایید نشده» نصفه مانده و نمی دانم کی قرار است تأیید بشود. بدتر تر آن که مقالهه رو به تأیید می رود و یعنی دو روزی باید وقت صرف پاورپوینت درست کردن بکنم، یعنی بادی یک باز دیگر بروم کتابخانه ی دانشگاه تهران و ناز بکشم.
*
*
*
دیروز ایستاده بودم کنار یک غرفه ای و دو نفر از رو به رویم سلانه سلانه و کتاب نگاه کنان رد شدند. دختر مانتوی کرم رنگی پوشیده بود و دست های پشتش به هم قلاب کرده بود. پسر اما بلوز ارغوانی رنگی داشت و دست راستش را از پشت دختر گذاشته بود روی دست راست دختر. چیزی آن وسط توی هوا موج می زد. از خواست و بی اعتمادی و فاصله. نگاه پسر را دوست نداشتم که هیچ، تنم را هم لرزاند. نه که من را ببیند. همان که دختر را نگاه می کرد.