5/6/10

نشسته بودیم و داشتم ناهار یخ کرده می خوردم. گفتم دختر جان نیستی دلم برات تنگ می شه. گفتی برو بابا. رشته پلوی یخ کرده ماسید توی دهنم. دلم می خواست کیف و کتاب و لپ تاپ و ظرف ناهار و تو رو، همه رو با هم ول می کردم همونجا و پیاده راه می افتادم تو سرازیری دانشگاه، بلکه حرفت زیر قدم هام له می شد و راحت تر می رفت تو کله ام.