کلمه ها دور سرم می چرخند. درس و طرح پایان نامه، نمایشگاه، کنفرانسی که آخر این هفته هست. مردن این آدمها. اگر بشود اسمش را مردن گذاشت. دیروز آمده اند که بیا و فلان کار را برای کنفرانس تو انجام بده، گفتم نه. امروز پیغام فرستاده اند که لااقل برو نمایشگاه و کتاب هایمان را بخر. می روم. بیشتر چون می دانم کتاب آنچنانی ای در کار نیست. چون فردا روز به نسبت خلوتی است. چون نمی خواهم به چیزی فکر کنم. شب ها می رسم خانه انقدر خسته ام که حتی نمی توانم بروم بخوابم. فاصله ی بین کشیدن پتو و گذاشتن سر روی بالش را یادم نمی ماند. ولی به طور عجیبی این خستگی را دوست دارم. دلم یکی از آن خلأهایی می خواهد که هیچ چیز تویش اتفاق نمی افتد. نه خوب و نه بد. نه کسی بمیرد. نه وقتی کتاب شعر باز می کنم تویش چیزی باشد. نه وقتی از فلان غرفه کتاب می خرم به چرخدنده ی زندگی گیر کنم. دلم را صابون زده ام برای یک سال آینده، که مال خودم است و پایان نامه. باید بروم مسافرت. دلم لک زده برای روزی که این همه فکرهایم و حرفهایم و زندگی ام را خودم قیچی نزنم. اینترنتم سرعت ندارد. دو سه روزی اضافه بر برنامه هم زندگی تعطیل شده. خدا به خیر کند.
هه، تازه درک می کنم کوستلر چطور خاطرات سیویلش را نوشته است!
*
*
*
تقویم دارد زجرآور می شود. این روزها بود پارسال که مانتوی زیتونی و شال سیدی رنگی پوشیدم و از خانه رفتم بیرون. بی آن که بدانم رنگ ها قرار است در زندگی یک سال آینده ام نقشی داشته باشند. توی آن اتاق کوچک انباشته از کاغذ مرد گفت این رنگی می پوشی؟! و من خسته این فکرها (که حالا فکر می کنم خستگی از زندگی بود، نه از فکر) لباس هایم را آن روز آویزان کردم توی کمد و پنج شش ماهی دیگر نپوشیدم، نتوانستم هم بپوشم. جــــرم این بود.