5/25/10


هی می گویند دووومم خـرداد، هی من یک صحنه ی ثابت می آید جلوی چشمم. پنجم دبستان بودم و امتحان نهایی داشتم. یک آشنایی یک پوشه ی پر نمونه سوال تاریخ و جغرافی و مدنی امتحان نهایی آورده بود و من چون تاریخ و مدنی ام خوب نبود(!!!!) «مجبور» بودم همه را حل کنم. هیچ هم قبول نبود که تکراری دارد و بعد از پنج شش تا حوصله ام سر می رود. نشسته بودم روی زمین، کنار دیوار، و ورقه ها را گذاشته بودم روی میز عسلی کوچکی، از آن کارهایی که دیگر یادم نمی آید کرده باشم! تلویزیون روشن بود و اخبار خبر نتایج انتــخـابـات را می گفت. برای من یازده ساله، فکر بیـــســت میــلــــــون خیلی بزرگ بود.
توی تمام این سیزده سال، هر کسی هر جایی گفته دوومم خـرداد، من یاد این تصویر افتاده ام.
.
.
.
(و نمی دانم چرا همزمان یاد «خروس» هم می افتم. انگار آن وقت کسی حرفی زده بوده و من یادم مانده!!!!!)