5/26/10
سردم است. نمی دانم چرا. از صبح، بینابین نشستن پشت در اتاق های مختلف و منتظر شدن، با این مقاله ی متن سریانی سر و کله زده ام. دوستــش دارم. حیف که طبق معمول دیر است و حیف تر که اردیبهشت بدجور بر باد رفت، وگرنه خوب از این کلنجار استفاده می کردم. با همه ی این حرف ها سردم است. ژاکت پوشیده ام و حوصله ی چایی خوردن ندارم. حتی انقدر سردم که حوصله ی بلند شدن و گرم کردن چیزی برای خوردن هم ندارم. یعنی نمی توانم. شام خورده ام و سیب و کلی خودم را تحویل گرفته ام (جای استادم خالی بود که ببیند من هم یک وقتهایی به خودم و شکم مبارکه می رسم!) ولی هنوز سردم است.
*
*
*
آنقدر نگران این کارهای عقب افتاده ام که هولش نمی گذارد شروعشان کنم. تا دهم خرداد یک جورهایی که نه، خیلی جورهایی ترسناک است. بعدش دیگر دست من نیست.