5/24/10

روز سختی بود. هنوز شوکه ام. پروپوزاله آبرومند نبوده انگار. نمی دونم. هرچند همه کلی تعریف کردن ازم، ولی بازم یه چیزیایی بین کلمه ها میاد بیرون که حسش بده.

*

ده ترم درس خوندم، حالا به جز اون دوازده سال تحصیلی، هنوز هم لحظه ی آخر که اگه کار رو تحویل ندم صفر می گیرم، دارم تایپ می کنم و مقاله می نویسم. نمی دونم چرا. ساعت یازده و نیمه، یعنی من تا فردا صب، هیفده هیجده صفحه مقاله دارم؟ چشمم آب نمی خوره.

*

امروز کتاب به دست رفتم دفتر گروه. استادم گفت این چیه دستت؟ [پیرو مذاکرات دیروز سر کلاس] تو دیگه چرا داری این کتابو می خونی؟! می خواستم بشینم شرح درس خوندگی در ساعت دوازده تا دو صب از ترس نمره ی نگرفته بدم، دیدم نمی شه، صاحب-درس نشسته و آبرو ریزی می شه. نخوندم خب. نمی خوام بخونم اصلا. پروپوزالمو پس بدین برم خونمون. حس و حال درس خوندن ندارم. زورکی که نمی شه.

*

بازار بخارا را خوش است!