سردمه. به عرف شبای تحویل کار ولگردی مبسوطی کردم و الان ساعت ده و نیمه. اینترنتم رو تعطیل کردم. این صفحه رو باز کردم که باشه واسه نوشتن و می خوام شروع کنم. می تونم تا خود فردا صب رو بیدار باشم. لازمه یعنی. یه چیزایی تو کله ام میان و می رن. مثه تصویر استادم که وسط ضربدر راه پله ها رسیدیم بهش و داشت حرف می زد. مثه تصویر استادم که نشسته بود روی صندلی و من می خواستم برم سر کلاس و دلم نمی یومد پاشم. مثه قیافه ی فووف وقتی درو باز کردم و رفتم توی کلاس. مثه خنده اش وقتی داشتیم چایی می خوردیم و دعوا می کردیم کی کیکه رو ببره با خودش.
*
دستم به نوشتن این مقاله نمی ره. خیلی حسش گفتنی نیست، ولی هر بار که صفحه ی طرح کلی رو باز می کنم، یا یاد روز نوشتن و روز ارائه اش می افتم، موج تصویرهای نامربوط میان. بدم میاد از این مقاله. بدم میاد از همه ی کارایی که باید ترم دوم تحویل می دادم. از اونایی که باید تا آخر ترم بدم. از اونایی که پایان نامه نیستن! نمی شه یه قرار داد امضا کنم برم بست بشینم روی مبل سورمه ایه ی توی اون اتاق؟! حالا قرارداد نه، ولی نمی شه برم بشینم اونجا بگم چمه؟ هنوز خوب نیستم. هنوز دلم می خواد برم چمباتمه بزنم زیر میزم. نمی خوام اینو بنویسم. به چه زبونی بگم؟
*
فردا جفتمون باید بشینیم پشت در اتاقه، منتظر جواب. هرچند که می دونیم جوابه موقته، ولی باید بشینیم. ترسش رو نه، ولی این حس مشترکش رو دوست دارم. این که یکی دیگه هم این اضطراب منو داره!
*
هه! یاد اون روز افتادم که طبق معمول به دسته کاغذ و کتاب زیر بغلم بود و وایساده بودم. استادم گفت همین که وقتی یه حرفی می زنیم، من یا خودت، می گی از کجا معلوم؟ کی گفته؟ چرا؟ خودش خوبه. من هنوزم که به این حرفه فکر می کنم نیشم باز می شه از ذوق زدگی.
*
بیدارم هنوز. ننوشتم هنوز. هنوز...