7/14/10


دارم می‌نویسم. بیشتر دارم می‌نویسم که نوشته باشم و از کله‌ام بره بیرون. زندگی خیلی وقته که تبدیل شده به جریان‌های بیست دقیقه‌ای. یعنی عموماً بین بیست دقیقه به سه (یا چهار یا پنج یا هر ساعتی) تا سه (و یا....) رو هوشیارم و حواسم جمعه که خب بعله باید این کار یا اون کار رو بکنم و مثلا دو ساعت وقت دارم و دیر می‌شه و بهتره آدم موفقی باشم و سر وقت تمومش کنم. بعد معمولاً یه کاری پیش میاد، یا خودم پیش میارم که ساعت از اون وقت مقرر می‌گذره. این وسط یه چرخه‌ی کوچیک‌تر هم دارم، مثلا بین هر ساعت و بیست دقیقه، تا بیست و پنج دقیقه، که هول می‌شم ای بابا باز گذشت و زود باش. بعد ناکام می‌مونه. دوباره می‌شه بیست دقیقه به چهار (مثلا) .و این دایره هی دور می‌زنه!
راه حلش اینه که یک کمی با عرضه‌تر و با اراده‌تر با قضیه برخورد کنم. این یه ماه آخر یه کمی اوضاع بهتر بوده. ولی دایره هنوز به جای خودش باقیه.
*
خوبم. داشتم آرشیو می‌خوندم. آرشیو وبلاگای قدیمی رو-نکردنیم رو. بعد به طرز اعصاب خوردکنی به این نتیجه رسیدم که بیشتر از 5 ساله دارم با یه لحن ثابت ناله می‌کنم! رو هم رفته هم توی این 5 سال زندگیم بد نبوده. حتی یه جورایی باید بگم خوب هم بوده. حالا خود نفس ناله کردن به کنار، این شکل ثابتش بدجوری باعث شده بترسم. واسه اینه که این روزا دارم سعی می‌کنم بخندم. یه خورده هم حتی الکی. ولی خوبه. از آسمون هم یه ایمیل و دو تا کتاب رسیده که دارن تبدیل می‌شن به هندبوک و استفاده‌ی دائمی!
اینه که خوبم!
*
تبلیغات:
هیچ یادم نیست که کجا خوندم از ضمیمه‌ی «داستان» خردنامه‌ی همشهری تعریف کرده بودن. هر کی نوشته بود، الان با قاطعیت تمام دفاع می‌کنم ازش که حق داشت. خوندنی بود و به نسبت حجم و قطع و محتوا و کیفیت فنی، قیمتش هم مناسب بود.