زنگ زده بودم به دوستی (می نویسم که توی کله ام نچرخه). تقریباً آب بست زیر پی ساختمونی که رفته بودم بالا و خوش و خرم داشتم می گفتم ال و بل. خوب یا بد برگشت پذیر نیست کارم و مجبورم یه بلایی سر ساختمونه بیارم. دستام یخ کرده! یعنی حتی فکرش هم وحشتناکه. یه آدمی احتیاج دارم که کلمه به کلمه ی این ایده ها رو باهاش مشورت کنم.
*
اعتراف می کنم که یهو ترس ورم داشت. دارم می گردم ببینم چه جور سنگی پیدا می کنم که بذارم زیر پام. زیاد چیزی دستمو نمی گیره. نمی دونم. یه جورایی نگران کننده است و یه جورایی امیدوارکننده. یه کمی حس روز قبل از اون کنفراس اقطاع دوره ی مغول رو دارم. من بودم کلی چیز که می دونستم، ولی به درد نمی خوردن. چایی ای که نشستی و پشت در اتاق استاد ِ رفته خوردیم. ترجیح می دم اون نگاه امیدوار کننده ای که باعث شد فرداش کنفرانسه رو به خیر بگذرونم یه جایی این دور و ورا ببینم. لطفاً!
*
نمی دونم چرا امیدوار بودم تو یکی تشویق کنی! عبث بوده انگار!