7/20/10

گیج عالم که منم!

هنوز یه جورایی از سیر وقایع دیروز منگم. آخر و عاقبتش خوب بود البته. منتها فکر کرده بودم بعد از مذاکرات لازمه می رم حسابداری و کتابخونه و ... کلی کار برای انجام دادن داشتم. بعد یهو سر از یه ساختمون دیگه در آوردم و بیست و چارتا امضا که پای کاغذا زدم! (دفترخونه نبود اونجایی که رفتم!!!!). خلاصه که فعلا خوشبخت و ذوق مرگ و خندان لب و گیج عالمم و هنوز نمی دونم باید چی کار کنم! فقط می دونم که از بار فشار سمبل کردن این کار تا آخر ماه خلاص شدم. از فردا باید بیافتم دنبال پایان نامه و جمع و جور کردنش که به این پروژه ی مدیریت و کارای شرکت گره نخورم و لااقل یه کمی جلو باشم (البته این چیزها رو باید در ناصیه دید!) وسط مرداد هم امتحان دارم. پسر عموی محترم رو هم بهش می گم بخون و نمی خونه و خدا به داد برسه بعد از امتحان.

*

زنگ زدم به زهرا که بیا منو ببر کنسرت. بعد از یه مدتی التماس و تهدید و من بمیرم تو نمیری و توجیه این که کله ام به کجا خورده که می خوام برم کنسرت راضی شد، مشروط به این که بلیتش رو من پیگیری کنم. حالا پشیمون شدم!

*

دختره رفته سر کار!. باید برم به زور ازش شیرینی بگیرم. با کتک!

*

ذهن نا منظم، کار عقب مونده، حواس پرت، تلاش «مضاعف» برای منظم فکر کردن، اینا همه اش آخر و عاقبتش می شه این جور دری وری که من دارم می نویسم!