8/18/10

دوباره شروع شد. نیم نفسی کشیده بودیم و من داشتم دور برمی داشتم برای کارهایم. دوباره شروع شد. تلفن کردن ها و یواش حرف زدن ها. دوباره پا می کشم و لخ لخ کنان و با سر و صدا از این اتاق به آن اتاق می روم که معلوم باشد آمده ام، اگر لازم است کسی حرفش را بخورد. دوباره نیش باز می کنم و می خندم. دوباره دنیا به من ربط ندارد. حداقل علناً. هر و کر کنان و دیوانه وار شلوغ باید بکنم. نوبت من نیست دیگر. دایره یک بار چرخیده و من باز هم برای بار پنجم یا خدا می داند چندم نتوانسته ام برای خودم توی چرخه جایی باز کنم.