مدتهاست که این را می خواهم بنویسم. از همان وقت که قلقلک رفتن از سرم افتاد. یا آن روزی که توی اتاق شما ایستاده بودم و حرف امتحان زبانش را می زدیم. و گفتید می روند دیگر. همان وقت ها بود که فکر کردم باید این را یک جایی نوشت. که حالا که هنوز ( و دوباره) عقلم سر جایش است چرا نمی خواهم بروم. همه ی آنهایی که من را می شناسند می دانند هیچ جور وطـن پرستی آنچنانی ای در من یافت نمی شود که بگویم به آب و خاک و فلان و بیسار تعلق دارم. آنها که من را خیلی بیشتر می شناسند می دانند آدم بی رگ و شاید حتی بی غیرتی هستم که کافی است دو ماه جایی ولم کنند یا به زور نگهم دارند، با همه ی اجتماع اطرافم نه فقط آشتی می کنم و دوست می شوم که بلکه چنان احساس نزدیکی ای می کنم که کندنم خودش دردسری است، حالا می خواهد وسط پاریس و سوییس باشد یا موزامبیک و شیلی، اوج تجلل و راحتی باشد یا در و دهات.
اما برو نیستم. بیشتر شاید چون نمی فهمم اینها که می روند به امید چه چیزی می روند؟ و آنها که رفته اند چه چیزی به دست آورده اند. یک عالمه اش مال این است احتمالا نیم بند کاری دارم و شاید امید به آینده ی شغلی. یا اینکه خودم را می شناسم و می دانم آدم کار ثابت نیستم و هر جای دنیا هم که بروم زندگی ام با یک بخور و نمیر خوش خوشک خواهد گذشت. این دفعه ی آخری که گفتم بیخیال خب من هم می روم، مثل بقیه، بعدش صد دفعه فکر کردم ایمیل بزنم به یکی از آنهایی که رفته اند و بپرسم راضی اید؟ پشیمان نشده اید؟ واقعاً به این کندن و رفتن و هزار جور ضربه ای که می خورید و می زنید می ارزد؟ نزدم. می ترسم بگویند آره و خوب است و تو هم بیا. راستش این است.
نمی خواهم بروم. نه که این نمی خواهمم صد در صد باشد، اما نود را هست. نه که نخواهم جایی را ببینم یا جایی دیگر و با روش هایی غیر از این کاغذ بازی های عهد بوق درس بخوانم، می خواهم. اما دلم نمی خواهد بکنم، نمی خواهم از ریشه بکنم و بروم و دو سال سه سال بعد بیایم، تازه اگر بیایم، و با چیزی رو به رو شوم که فرق کرده، چرخیده. آن وقت من توی آن چهار چوب زندگی ام جا می شوم؟ هیچ بنی بشری می تواند تضمین بدهد که من دوباره بر خواهم گشت نه همین جا ولی حداقل جایی در همین نزدیکی؟
جای خالی آدم های رفته را کم ندیده ام. آدمهایی که یک سال و دو سال زندگی شان را صرف جا پیدا کردن و رفتن کرده اند. با دل خوش و هر و کر و شوخی و خنده و یک مشت نگرانی و گریه ی یواشکی چمدان بسته اند و رفته اند. بعدتر اما مانده اند آنهایی که در حلقه ی نزدیک جا گذاشته شده اند و ضربه ها. اولینش را شش سال پیش دیدم. وقتی خانه از آن دخترها خالی شد و زن افسردگی گرفت. بعد فاصله افتاد، تا همه مان آن لیسانس لعنتی را گرفتیم و راه رفتن باز شد. حالا زیاد می بینم. توی خانه هایی که یک وقتی ده پانزده نفر جمع می شدیم مانده یکی و دو تا. تلفن هایی که نصفه شب و سر ظهر باید ساعت نگاه کنی و دو کلمه حرف بزنی، خنده هایی که خدا می داند چقدر ناشی از خوشی اند و خوبم هایی که آدم نمی داند واقعاً خوب هستند یا نه. و بعد دلتنگی ها. در آغوش کشیده شدن ها به جای آنها که رفته اند. سوال ها که نکند تو هم می خواهی بروی. ضربه ها. خانواده های مریض. و این طرف امید ها که تو هم می روی.
نمی خواهم بروم.