اومدم آنلاین که مقاله ی قدیمیم رو برای دوستم فوروارد کنم، موندگار شدم. سرعتم انقدر پایینه که برای باز شدن ادیتور بلاگر باید سه چار دیقه صبر کنم. حسن زیرک هم گذاشتم . بیشتر از صدای خودش البته دارم پارازیت ضبط عهد بوق و کیفیت پایین تبدیل رو می شنوم. کلاً خوبم. قول دادم که امشب سیوریتی ستینگ لپ تاپ بابا و کارتریج پرینتر رو مرتب کنم. هنوز ساعت پنج نشده. می رسم به همه اش. ناهار خورش قیمه پخته بودم، می گفتن بوش خونه رو بر داشته ولی خودم انقدر کله کشیده بودم توی قابلمه که درست در بیاد نمی فهمیدم. خوشمزه شده بود. دلم شیرینی خامه ای می خواد. از اونایی که دیروز صبح وسط خاک و خل شرکت خوردیم. یادم باشه تاریخ عضدی رو چک کنم که بالاخره جهانشاه میرزا پسر کدوم زن فتحعلی شاه بوده. یه کمی نگران فردام. یه کمی کلاً نگران آینده. ولی فعلا ضرب اون آهنگ ها نمی ذاره به چیزای نگران کننده فکر کنم. پنجره ی یاهو مسنجر بازه، با عکس بابا، همون که با گوشی قدیمیه گرفته بودم، یه زمستون، کت پوشیده دم در راهرو، و عکس خودم که هر و هر دارم زیر آفتاب تابستون می خندم.
دلم واسه ی هر دوتای این حال ها تنگ شده. هم خودم هم بابا.
مامان پای تلفن دستور خیاطی می ده. من حواسم پیش جهانشاه میرزا و حسن جهان خانمه. که اولی پسر یه زن یهودی و دومی دختر یه زن کرمونی فتحعلی شاه بودن و دومی آخر و عاقبت خوبی داشته و از اون زن هایی بوده که یه پا مرد به حساب می اومدن. خب البته شوهر و منطقه ی حکمرانی و اینها هم موثر بوده! هنوز خوبم. هنوز صدای حسن زیرک میاد. برای از بین بردن تمرکز حواس بسیار مفیده.
یه صفحه ای رو باز کردم، فیلتر بود. رفت توی صفحه ی پیوندهای فرهنگی و اجتماعی. کشف کردم بعد از مدتها، خدا می دونه کی البته، این صفحهه رو درستش کردن و می شه اسکرول کرد و تا پایینش رو دید. دارم لینک ها رو باز می کنم. بعضی هاش جالبه. بعضی ها رو هر بار کلی دنبالشون می گشتم. بعضی ها رو در ده سال وبگردی اصلاً فکر نکرده بودم ممکنه وجود داشته باشن!
زندگیم یهو هیجان نگیز شد!