دختر همسایه دیشب رفته بود عروسی. از وقتی پایش رسیده به خانه مدام دارد حرف می زند. که چطور بود و چه طور نبود و کی چی کار کرد و کی چی گفت. هی با عروسی خودش مقایسه می کند. وراجی هایش یک وقت هایی کله ی آدم را می برد.هنوز یک ماهی تا عروسی اش مانده و خدا می داند تا آن وقت چه بلایی سر ما می اورد. دختر همسایه دختر عجیب و غریبی است. به قیافه اش نمی خورد عروس باشد و خودش هم از همین کلافه است. می گوید هر جا که رفته همه با تعجب پرسیده اند عروس تویی؟!!! انگار که چهارده پانزده ساله باشد. انگار زود باشد. نمی دانم یک کمی خب بقیه حق دارند، یک کمی هم خودش.
دختر همسایه کسی را برای حرف زدن ندارد، برای همین دائم سر و کله اش توی خانه ی ما پیدا می شود. بعضی وقت ها خوش و خندان و سر حال است، خب به ما هم خوش می گذرد، بعضی وقت ها بد اخلاق و بی حوصله ی و کلافه است. این جور وقت ها را مجبورم تحملش کنم، کسی را ندارد و انهایی هم که اطرافش هستند حوصله ی غرغر شنیدن ندارند. پناهنده می شود به من. دلم نمی اید بگویم که نیا یا حوصله ندارم یا به من چه. دختر همسایه است دیگر.