7/28/10

نوشتنمان نمی آید همی!

پروژه ی نقاشی ی خونه تقریبا رو به اتمامه. من از بوی این رنگا حالم بد می شه ولی از اونجایی که تهوع دو روزه به یه هفته ده روز نیا نرو ی نقاشی با رنگ ها معمولی ارجحیت داره باهاش می سازم. ارکستر سمفونی بنایی همسایه هم به راهه و دیگه دارم رو به جنون می رم. فقط تنها نقطه ی امید دیوار طرف ماست که هی داره می سازه و می ره بالا و این یعنی بعد از یه سال و خورده ای یواش یواش قراره از شرشون خلاص بشیم.

دارم مغزمو جمع و جور می کنم که تا جمعه مقاله ی اولی رو به یه جایی برسونم. بماند که وسطش هم دارم هزار تا کار دیگه می کنم. ولی روی روالم. صبح قاطی این کارهیا نا مربوط بسته ی نامه های جد بزرگوار رو در آوردم و شروع کردم به خوندن. خوب چیزی ازش در میاد. خوشمزه ی قضیه اینه که به رمز و با دست چپ واسه هم نامه نوشتن، لابد برای این که بعدا بتونن بزنن زیرش. انقدر بلند بلند خوندم که آخر سر مامان وقتی نامه ای رو که داشت ایمیل می زد می خوند واسم، پهن شده بودم رو زمین از زور خنده، با نثر جد بزرگوار نوشته بود!