8/4/10


از حیث گردگیری می نویسم. نوشتنی کم نیست. من اما دوباره بین همه ی گیجی ها و سردرگمی ها، یک وقت هایی هم سرخوشم. سر خوش شادی های ممکن. این است که این وری ها پیدایم نمی شود. یک جوری انگار اینجا فقط باید برای نوشتن غرغر به کار برود! (زهرا نخند!) نیشم از این گوش تا آن گوش باز است،  گهگداری البته. ولی خب این هم بهتر از هیچی و پوچی ای است که ماه قبل گریبانگیرم شده بود. همه ی کارها همچنان وسط زمین و هوا چرخ می خورند. کلا قوه ی جاذبه از زندگیم حذف شده. هیچ چیزی جایی ساکن نمی شود، یا پایین نمی آید. همه چیز بین زمین و هواست. بازی می کنم. هر و کر می کنم. دیوانه وار کتاب می خوانم. کله ام را کرده ام توی تاریخ قاجار و بیرون بیا هم نیستم. می ماند این اقتصاد صفوی که تمام که بشود با مغز شیرجه می روم دنبال تاریخ قجر و والسلام! تازگی ها که به قهوه ی قجری هم دعوت می شوم. از در و دیوار برایم ایده ی کار و پایان نامه بالا می رود و من که دو ماه قبل زانوی غم بغل کرده بودم حالا چه خاکی به سرم بریزم حتی نمی توانم تصمیم بگیرم که کدامش بهتر است.
دنده پهن کرده ام و می خندم.