8/11/10

خوب نیستم از صبح. یک جور درد بدی داره توی دل و فکر و تنم می پیچه و هر چند وقت یکبار جا عوض می کنه. زهرا برام آهنگ دری وری عاشقونه فرستاده، به همون قرارداد ننوشته ی شراکن در مزخرفاتی که می شنویم! نامیزونم. از فکرم. از دلم. از حس هام. از تقویم. همه اش 5 روز مونده و هی از هم فرار می کنیم. حالت تهوع دارم. نه جدی می شه که بگم حالم و فلان و بیسار و نه ول می کنه. یه جایی توی اون دفترهای قدیمی از این جور حس ها نوشته ام. ولی رفتن و باز کردن اون یادداشت ها مرد می خواد و من الان اصلا مردش نیستم. بد جایی از زندگی وایسادم. درس وقتیه که باید بدوم. بازم طبق معمول نمی شه.

بوی بارون میاد. باد. دلم خوشه به همین دو تا نصفه و نیمه صدایی که از آسمون میاد. دلم یه پاییز خوب می خواد، با باد و بارون حسابی، خیس. نه مثل پارسال!